دخالت...

 و بچه هارو توی مدارسشون ثبت نام کردن بچه ها ضبط میبردن سر کلاس و حرفای معلمارو ضبط میکردن و شب پدر بچه ها براشون ترجمه میکرد بگذریم که چه کار شاقی بود ماه اول به خیر و خوشی گذشت   خانومه تو تربیت بچه هاش شوخی نداشت و دائم حواسش به تمیزی لباس بچه ها و خوراکشونو و اطوی لباسشون بود روزها غذای گوشتی درست میکرد ولی شبها شام سبک میداد به بچه ها مثلا یه تیکه نون تست با کره..مادرشوهره میگفت این میخواد بچه هارو بکشه خب شب یه کوکویی چیزی درست کنه پسرش میگفت مامان شما چیزی نگو این دوست نداره کسی تو کارش دخالت کنه.تا اینکه یه خونه خریدن و بقولی اومدن ریمدلینننگش کنن طبق سلیقه خودشون ..هر روز یکی از فامیلا میرفت سر میزد و یکی میگفت ااا چرا اطاقاشو کوچیک کردین یکی میگفت چرا استخر زدین و زنه هم که فارسی میفهمید سرخ میشد و شروع میکرد به آلمانی یه چیزایی به شوهرش گفتن خلاصه خونه تموم شدو باز هم بقیه که میومدن مثلا خونه نویی  یه چی می گفتن یه نظری میدادن .. تا تابستون شد و زن طبق معمول هر سال بچه هارو برد کشورش که خونوادش ببیننشون.اخر تابستون که شوهرش گفت کی میایین جواب داد من با همه چیه شما ایرانیا کنار اومدم حتی حجاب ولی باین دخالتهاتون نمیتونم کنار بیام و دیگه ما ندیدمیش!!

به نظر شما اگه مردمو راحت بذاریم بهتر نیست؟

/ 8 نظر / 10 بازدید
فاطمه

کجایی بیام دهنتو طلا بگیرم؟

فاطمه

قربونت برم هیچ اشکالی نداره.مهم اینه که همین جایی[ماچ]

فاطمه

واااااااااااای پس خویه نیستم.[نیشخند] اخه یه جوری میگی ادم فکر میکنه منظورت خود اون شخصه[نیشخند]

فاطمه

[نیشخند][نیشخند][نیشخند] ببخشید لجتو در اوردم.....

TARA

چقدر دخالت بده! داستان واقعی بود؟

فاطمه

بازم ببخشید[خجالت] دنیا وارونه شده!

فاطمه

خوب دیگه اونایی که داری تو رو شون میگی خیلی پررویی اصلا انگار نه انگار اون وقت اونایی که اصلا هیچ کاری نکردن هی می پرسن با منی[نیشخند]

گلی

ساده دوستم داشته باش خود را درگیر پیچ وخم زندگی نکن من تو را همین جور ساده دوست می دارم…..